از چهار دانشگاه فرانسه برایش دعوتنامه آمده بود. نفر چهارم کنکور دانشگاه
شیراز شد. بیست و دو سه سال بیشتر نداشت که فرماندهی لشکر 17 علی ابن ابی طالب را
به او سپردند. تو دنیا سابقه نداره که یه جوون بیست و سه ساله بشه فرمانده
لشکر،اون هم لشکری مثل لشکر 17. همه می دونن هر جا مستقر می شد، زبانزد می شد. حتی
عراقی ها وقتی می فهمیدن لشکر 17 مستقر شده، رادیو هاشون شروعمی
کرد به بد و بیراه گفتن، از بس ترس و وحشت برشون می داشت.
قدر شرایط
می گفت:«بچه ها قدر این زمان و شرایطی که ما در اون قرار داریم رو بدونید.همون
طوری که الان ما غبطه می خوریم به حال شهدای اسلام و شهدای کربلا،در آینده هم
انسانهایی می آیند که به حال ما غبطه می خورند و آرزو می کنند که ای کاش در زمان
ما و در شرایط ما بودند.
استعانت از خدا
همه مقدمات عملیات انحام شده بود، همه معبرهای ما جواب داده بود،نیروها مستقر
شده بودند توی خط،منتظر بودند تا شب بعد برای عملیات. همه کارها رو به راه بود.شب
برگشتیم قرارگاه برای استراحت، آخر شب خوابیدیم. دم صبح بیدار شدم. نور فانوس فضای
چادر را روشن کرده بود. دیدم مهدی (شهید زین الدین) پتو را کنار زده، به حالت سجده
صورتش را گذاشته روی خاک و می گوید:«خدایا من هرچی در توانم بود، هر چی بلد بودم و
هرچی امکانات بود آماده کردم، از اینجا به بعدش با توست.»
عکس دخترش
نزدیک عملیات بود، تازه دختر دار شده بود. یک روز دیدم سر پاکت از جیبش زده
بیرون. گفتم:چیه گفت: عکس دخترمه. گفتم: بده ببینم. گفت: هنوز خودم ندیدمش ! گفتم:
چرا؟ گفت: الان موقع عملیاته، می ترسم مهر پدر و فرزندی کار دستم بده، باشه بعد.
آب کردن آفتابه
یکی از رزمندگان رفته بود دستشویی و وقتی دید آفتابه ها خالیه و باید تا کوه
بره، زورش آمد یک بسیجی را گیر آورد و گفت: دستت درد نکنه داداش این آفتابه را آب
می کنی؟ بسیجی هم رفت و آب آورد ولی آب کثیف بود. رزمنده گفت: برادر جون اگر از
100 متر بالاتر آب می آوردی تمیز بود. بسیجی دوباره آفتابه رو برداشت و رفت اونو
آب کرد و آورد. بعدها رزمنده می فهمه اون بسیجی اسمش «مهدی زین الدین» بوده!
نوشته شده توسط بچه های هیئت
در تاریخ
چهارشنبه 11 دی1387 با موضوع شهدا