تبليغاتX
:::هیئت دانشجویی محبان الولایه :::
 

منوی اصلی

صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
عناوين مطالب وبلاگ
تعداد بازديدها:


در باره من

هیئت دانشجویی محبان الولایه دانشگاه گیلان

 

آرشیو مطالب

· آبان 1388
· مهر 1388
· شهریور 1388
· اسفند 1387
· دی 1387
· آذر 1387
· آبان 1387
· مهر 1387
· شهریور 1387
· مرداد 1387
· مرداد 1386
· اسفند 1385
· دی 1385
· آذر 1385
· مرداد 1385

پيوندهاي روزانه

· سایت های مذهبی

آرشیو موضوعی

· دفاع مقدس
· شهدا
· مراسمات
· ویژه نامه ی غدیر
· زیارت عاشورا (هفتگی)
· ویژه نامه محرم
· از قفس ویران تا شمس آسمان

پيوندهـــــــــا

· نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاهها
· سایت بزرگ مذهبی صراط
· سایت بزرگ ظهور
· دانشگاه گیلان
· آسان دانلود
· شاهوار
· کتابخانه مرکزی دانشگاه گیلان
· بهترین سایت ایرانی
· سایت بزرگ حاج عبدالرضا هلالی
· درد ودل
· پخش زنده کربلا
· انتظار حق
· ترفندستان
· معاونت پژوهشی دانشگاه گیلان
· هر که دارد هوس کرببلا بسم الله
· محرم
· دوستداران حاج منصور ارضی
· صافات
· پیامبر امید
· همه چیز در یک وبلاگ
· قالب های مذهبی

امکانات


اين سایت را صفحه خانگي خود كنید ! تماس با مدیر سایت ! اضافه کردن این سایت به علاقه مندیها ! لینک RSS

 


طراح قالب

امیرحسین مهدی پور


Powered By
BLOGFA.COM

خاطراتی ازشهید یدالله کلهر

گوشمالي مزاحمان
در روستاي ما، تمام خواهران و مادران ما چادر به سر مي‌كردند و يدالله به طور كلي خيلي روي بچه محلهايش تعصب داشت و اگر كسي مزاحم آنان مي‌شد، بشدت ناراحت مي‌شد.روزي، چند پسر غريبه به روستاي ما آمده بودند. موقع تعطيلي مدرسه‌ها بود و من و يدالله از كوچه رد مي‌شديم. داشتيم با هم حرف مي‌زديم كه ناگهان از دور متوجه شديم يكي از آن غريبه‌ها، مزاحم دختري است. يدالله طاقت نياورد و بسرعت به آن سمت رفت و من هم دنبال او. دوستان ما هم متوجه مسأله شدند و به آن جا آمدند. خلاصه، زد و خورد شديدي پيش آمد. زور و قدرت يدالله، به كمك تعصب او آمده بود و او به قدري آنان را كتك زد كه همه از ترس فرار كردند! چند نفر از بچه‌هاي ما هم زخمي شده بودند. كاري كه يدالله آن روز كرد، باعث شد كه پس از آن، كسي جرأت نكند مزاحم زن و دختري شود. نام يدالله و تعصب و غيرت او در مدرسه پيچيده بود. بعدها، وقتي به شهريار رفتيم، ديديم آن جا هم از جريان آن روز، حرف مي‌زنند و يدالله به خاطر آن دعوا، خيلي معروف شده بود؛ البته بيشتر به عنوان يك پهلوان با غيرت و شجاع.
متانت مثال‌زدني
آن سالها ما معلم ديني نداشتيم. فقط دو نفر از تهران مي‌آمدند و به ما درس ديني و مسائل اخلاقي را ياد مي‌دادند. در روستاي ما «بهائيها» زياد بودند و بيشتر وقتها با ما بحث مي‌كردند و ما متأسفانه چون روحاني نداشتيم، نمي‌توانستيم خوب از پس آنان برآييم و از اين بابت، رنج مي‌كشيديم. اما كم‌كم با آمدن آن دو روحاني، ما آمادگي بيشتري پيدا كرديم. در ميان ما، يدالله در اين مورد، از همه زرنگتر بود. او قدرت و آرامش عجيبي در بحث كردن با بهائيها داشت. با چنان قدرت و پختگي به بحث و جدل مي‌پرداخت كه يك روز آنان گفتند: «اگر مي‌خواهيد بحث كنيد، بياييد با پدر و مادر ما بحث كنيد يا با معلم ديني‌مان.»
خلاصه كم‌كم بحثهاي ما با بهائيها بالا گرفت. البته در ميان ما يدالله با متانت و آرامش بيشتري برخورد مي‌كرد و عقيده داشت چون بچه محل هستند، بايد با خونسردي، آرامش و استدلال ديني، آنان را به راه اسلامي آوريم و همين طور هم شد. بعدها چند نفر از آنان به دين مبين اسلام ايمان آوردند.
يك روز، در ميان يكي از همان بحثهاي پر سر و صداي هميشگي، يكي از بهائيها، كتابي آورد و با يدالله بحث را شروع كرد. آن پسر، از شدت ناراحتي، سرخ شده بود و با سر و صدا حرف مي‌زد. در مقابل، يدالله با آرامش، در حالي كه لبخندي بر لب داشت، با او صحبت مي‌كرد. بالاخره توانست با حرفهايش آن پسر را مجاب كند. پس از آن، آنان كمتر بحث و سر و صدا مي‌كردند و ما اين را مديون

يدالله و قدرت او در بحثهاي ديني بوديم. او مي‌گفت:‌«بايد با آرامش و صبوري و از راه دوستي، آنان را به طرف خودمان جذب كنيم.»
ورزش باستاني
من و يدالله زياد با هم اين طرف و آن طرف مي‌رفتيم. يك بار با هم به قم رفتيم. صبح آن جا رسيديم. پس از زيارت حرم حضرت معصومه(عليهاالسلام)، تصميم گرفتيم به زورخانه برويم و ورزش كنيم. من فكر كردم يدالله كه تا به حال زورخانه نرفته، پس حتما نمي‌تواند لنگ ببندد. اين مسأله را به يدالله گفتم. او گفت: «بابا اين كه كاري ندارد، من اصلا حرفه‌اي هستم، حالا خودت مي‌بيني!»
به زوذخانه رفتيم. صداي ضرب مرشد و مدحي كه مي‌خواند، فضاي زورخانه را پر كرده بود. گاه و بي‌گاه صداي «صلوات» همه بلند مي‌شد. ما هم وارد شديم. يدالله مثل اين كه مدتها ورزش باستاني كار كرده باشد، لنگ را با مهارت و خيلي قشنگ به كمرش بست. سپس آهسته و نرم، خم شد، زمين را بوسيد و «يا علي» گويان وارد گود شد. من باز هم متعجب از كارهاي يدالله، به او نگاه مي‌كردم. يدالله حالا يكي از پهلوانان كمربسته و چالاك گود زورخانه شده بود! پس از چند لحظه، به طرف يك جفت «ميل» سنگين رفت. خدايي‌اش تا به حال نديده بودم او ميل بگرداند. همه صلوات فرستادند. بعد از چند لحظه، پيكر چالاك و نيرومند يدالله در ميان صلوات حاضران، مشغول ميل گرداندن بود؛ آن هم با چه مهارت و زيبايي! با چابكي ميل را روي شانه مي‌برد و پايين مي‌آورد و من با ذكر صلوات، به او خيره شده بودم.
بوي كباب
از شيراز به طرف تهران مي‌آمديم. به دروازه قرآن رسيديم. در آن حوالي، باغچه‌اي با صفا بود و آب و گُلي و پروانه‌اي. خيلي خوش منظره بود و ما هم خسته بوديم. بوي كباب، اشتهاي ما را تحريك مي‌كرد. ماشين را نگه داشتيم تا هم غذايي بخوريم و هم آبي به سر و صورت‌مان بزنيم.
چند مشت آب خنك، حال‌مان را جا آورد. پس از مدتي، غذاي ما را آوردند و ما مشغول خوردن شديم. هنوز چند لقمه‌اي نخورده بوديم كه ديديم پيرمردي به آن سمت آمد. دست دختر بچه‌اي نحيف و لاغر را به دست گرفته بود. او آرام، به ميز مدير آن غذاخوري نزديك شد و به او چيزي گفت. لحظه‌اي بعد، صداي مرد صاحب سالن، به هوا رفت و مرد شرمگين و ناراحت، به طرف در خروجي

ناگهان يدالله از جاي خود بلند شد. در يك آن، مي‌توانستي خشم و عطوفت را همزمان در چهره‌اش ببيني. به طرف پيرمرد رفت، دستهاي او را در دست گرفت و با مهرباني او را روي صندلي نشاند. سپس، بسرعت به طرف مرد صاحب غذاخوري رفت و به او گفت كه چند سيخ كباب آماده كند و به آن مرد بدهد.
مرد صاحب غذاخوري، از برخورد يدالله و ظاهر و وضع مرتب و آراسته‌اش جا خورد. بلافاصله دستور او را اجرا كرد. پس از مدتي، كبابهاي مرد آماده شد. شاگرد مغازه آنان را به پيرمرد داد و او را راهي كرد كه برود.
در همين لحظه، يدالله برخاست و به طرف آنان رفت. دستي روي سر كودك كشيد و پولي در ميان انگشتان لاغر طفل گذاشت و با حالت خاصي بازگشت.
دوباره سوار ماشين شديم و در تمام مدت، منتظر بودم كه يدالله صحبت كند. بالاخره، لب از لب گشود: «حتما آن مرد كارد به استخوانش رسيده بود كه به خاطر چند سيخ كباب، دست نياز بلند كرده
اي واي به حال كسي كه دست چنين نيازمندي را رد كند! او چگونه مي‌خواهد جواب پس بدهداي واي!»
و سكوت غمگينانه او در طول راه، نشانگر غم و اندوه او در برابر ديدن نياز آن مرد بود.
كتابها و اعلاميه‌هاي حضرت امام خميني(ره)
سالهاي پيش از انقلاب بودو با اين كه خانواده‌اي مذهبي بوديم؛ اما در ميان ما هنوز كمتر كسي امام خميني(قدس سره) را مي‌شناخت. در ميان تمام خويشان، يدالله تنها كسي بود كه حضرت امام(قدس سره) را مي‌شناخت و به ايشان اعتقاد داشت و به راه و هدفش ايمان آورده بود. يدالله آن زمان، با آن كه يك جوان بود و در روستا زندگي مي‌كرد، اعلاميه‌هاي حضرت امام(قدس سره) را به دست مي‌آورد و در تكثير و توزيع آنها فعال بود. كم‌كم او همه خانواده و دوستان خود را با هدفهاي انقلابي حضرت امام خميني(قدس سره) و شخصيت والاي ايشان آشنا كرد. او مقداري از كتابهاي امام را هم فراهم كرده بود، آنها را مي‌خواند و به بعضيها مي‌داد. ساواك فهميده بود كه او فعاليتهايي دارد و حتي متوجه شدند كه كتابهاي امام را هم دارد. بزرگتران به او گفتند كه كتابها را از بين ببرد تا خطري متوجه‌اش نشود. اما يدالله به سختي مقاومت كرد و شبانه، كتابها را در محل امني پنهان كرد تا دست كسي به آنها نرسد. او از همان زمان، حرفهايي مي‌زد و بحثهايي مي‌كرد كه باعث تعجب و شگفتي همه، از اين جوان كم سن و سال مي‌شد.
پاسهاي سفارشي!
برادران يك تيم را از كرج دعوت كرده بودند؛ يك تيم قوي با چهار تا بازيكن قدر. گيم اول، آنان ما را 6-3 زدند. ما باخته بوديم و اين اصلا براي‌مان خوب نبود. معتقد بوديم بسيجي، همه جا بايد حرف اول را بزند؛ بخصوص در عرصه ورزش و زورآزماييهاي اين چنيني! آن روزها، هر عرصه‌اي براي ما، گوشه‌اي براي آزمايش تواناييهاي ما بود، تواناييهايي كه بزرگترين آنها، زورآزمايي با دشمن كافر تا بن دندان مسلح بود.
بالاخره گيم دوم شروع شد. تيم مقابل تا سه امتياز بالا آمد. من، هم پاسور بودم و هم دفاع مي‌كردم. ناگهان چشمم به گوشه سالن افتاد؛ يدالله كلهر بود. با اشاره فهماند كه مي‌خواهد بازي كند. پيش خودم گفتم چه از اين بهتر!
باز هم پاسور ايستادم. يدالله از همان لحظه‌اي كه آمد، گفت كه پاسهاي بلندي برايش بيندازم. مي‌گفت: «پاس كه مي‌دهي، نيم متر تا هفتاد سانتيمتر با تور فاصله داشته باشد و پنج متر هم ارتفاع.» اينها پاسهاي سفازرشي حاج يدالله بود! وقتي يدالله بالا مي‌پريد كه آبشار بزند، ماشاالله كمربندش همرديف تور قرار مي‌گرفت. شور و هيجان بازي بالا گرفته بود. سه نيمه را برديم. عرق از سر و روي همه‌مان مي‌چكيد. همه در تلاش بودند. بالاخره با اختلاف دو گيم، ما برنده شديم. بچه‌هاي سپاه، برنده يك ميدان ديگر شده بودند! آن هم به مدد آبشارهاي حاج يدالله كلهر!
مسافر
هر وقت با يدالله صحبت ازدواج و تشكيل خانواده را پيش مي‌كشيديم،‌از صحبت خودداري مي‌كرد و خلاصه هيچ وقت تمايلي به اين امر نشان نمي‌داد. اين مسأله ادامه داشت تا اين كه قانع شد بايد ازدواج كند. آن موقع سال 58 بود. پس از مدتي، خودش مايل بود با دختر «حاج‌رضا»-يعني دخترعمه‌اش- ازدواج كند. ما هم قبول كرديم و مشغول تهيه مقدمات كار شديم. من وقت گرفتم كه پيش «حاج آقا نوري» برويم كه يدالله و زنش را عقد كند.

پس از مدتي به پادگان سپاه رفتم. جلو در، يكي از بچه‌هاي طالقان را كه نامش «نعمت» بود، ديدم. او در قسمت «اطلاعات» كار مي‌كرد. او گفت: «با كي كار داري؟» گفتم:«با يدالله كلهر كار دارم.» او زود با دست، يك در آهني را نشان داد و گفت: «زود باش! برو آن جاست. همين الان دارند راه مي‌افتند كه به سنندج بروند.» به نعمت گفتم: «نمي‌شود يدالله را صدا كني بيايد اين جا؟» گفت: «ببينم! شما پدر او هستيد؟» گفتم:«بله!» خلاصه در همين صحبتها بوديم كه ديدم خود يدالله دارد مي‌آيد. يك آر.پي.جي رو شانه و كلاه آهني بر سرش گذاشته است و خلاصه آماده و حاضر كه به كردستان برود.
من با حالت اعتراض به يدالله گفتم: «باباجان! تو خودت راضي شدي و ما هم براي تو دست بالا كرديم و حالا هم آمده‌ام براي عقدت از آقاي نوري وقت بگيرم
» يدالله گفت: «باباجان! ما سي نفر هستيم و من سرپرست آنان هستم. رفتن ما سه ماه طول مي‌كشد. اگر در آن جا گشته شدم كه هيچ، دختر خانه پدرش مي‌ماند و اگر برگشتم، آن موقع، من هم حرفي ندارم. هر كاري مي‌خواهيد، بكنيد، من هم قبول دارم.»
آن روز من و يدالله با هم خداحافظي كرديم و من پس از اين كه او را به خدا سپردم، بازگشتم و جريان را به خانه گفتم. پدرم گفت: «نبايد اجازه مي‌دادي، اينها وضع‌شان معلوم نيست، ممكن است كه همه‌شان كشته شوند.» پدرم را دلداري دادم و گفتم: «خب، كاري نمي‌شود كرد.»

سه ماه گذشت. يدالله همان‌طور كه خودش گفته بود، بازگشت. يك روز به من گفت: «حالا ديگر من آماده هستم.» ما هم دوباره دست به كار شديم. رفتيم مقدمات كار را آماده كرديم و زنش را عقد كرديم. عروسي‌اش-طبق خواسته خودش- خيلي ساده بود. فقط پانزده روز به مشهد رفتند و بازگشتند و زندگي ساده‌شان را شروع كردند.
مهمان حبيب خداست!
تازه به پادگان رسيده بوديم. بعضي از بچه‌ها، با حاج يدالله آشنا بودند. وقتي رسيديم، حاجي با همه به گرمي احوالپرسي كرد. من فكر كردم چون همراه آن بچه‌ها هستم، به همين دليل، ايشان به من هم احترام گذاشته است؛ اما بعد فهميدم كه نه، اين طور نيست. مرام ايشان اين است كه ميهمان حبيب خداست و چون حبيب خداست، بهترين دوست و حبيب ما نيز هست.
آن شب، حاج يدالله خيلي برخورد خوبي با ما داشت. تا مدتي با همه ما صحبت كرد و براي ما از مسائل گوناگون حرف زد. پس از آن، خوابيديم. صبح، هنگامي كه من و يكي از بچه‌ها-«يدالله فيضي»-براي اقامه نماز صبح آماده مي‌شديم، با تعجب، منظره‌اي ديديم كه باعث تعجب و خوشحالي‌مان شد؛ تعجب و خوشحالي از ديدن اين همه صفا و خلوص نيت يك فرمانده كه با همه امتيازها و مقامي كه در ميان ما دارد، اين چنين تواضع و فروتني دارد.
پوتينها تميز شده و واكس خورده در كنار ديوار، به صف چيده شده بودند. فقط دو، سه تا باقي مانده بود. مانده بوديم كه چه كار بكنيم. چشمهاي‌مان صحنه‌اي را مي‌ديد كه تا ابد، از يادمان نمي‌رفت. فرمانده‌اي، پس از يك شب بي‌خوابي و بعد از انجام نماز و دعا همه، پوتينها را تميز كرده و واكس زده است. چه مي‌توانستيم بگوييم! چه حرف، كلام، عمل يا تشكري شايسته اين كار او بود!؟ هيچ! ترجيح داديم در سكوت و حيرتي كه عشق و احترام ما را به ايشان بيشتر مي‌كرد، از آن جا دور شويم.
وقتي پس از چند لحظه، دوباره به آن قسمت رفتيم، باز حيرت زده شديم! حاجي، كنار شير آب، مشغول شستن ظرفهاي شب پيش بود. ديگر نتوانستيم طاقت بياوريم. بسرعت به ايشان نزديك شديم و از او خواهش كرديم كه ما را بيشتر از اين شرمنده نكند و اجازه دهد ما اين كار را كنيم. اما او با همان حالتهاي صميمي و يكرنگي، بسادگي گفت: «زود باشيد! وقت نماز مي‌گذرد. زود وضو بگيريد و نمازتان را بخوانيد!»
خطا و تواضع
هنگامي كه در پادگان «ابوذر» بوديم، به طور كلي به انجام مسابقه‌ها و مسأله «ورزش» خيلي اهميت مي‌داديم. من و يدالله كلهر و چند نفر در تيم واليبال بوديم. من به عنوان سرپرست بازيها، خيلي سختگير و حساس بودم. با بچه‌ها قرار گذاشته بودم كه هر كس خطا كرد، بايد پشت خط برود و يك نفر جاي او را بگيرد. در اجراي اين مقررات، خيلي سختگيري مي‌كردم. يك روز گرم بازي بوديم كه حاج يدالله كلهر، در بازي خطايي كرد. پس از چند لحظه كوتاه، من برگشتم كه به او اعتراض كنم، ديدم آن بزرگوار خودش پشت خط رفته؛ تا مرا ديد با خنده‌اي از روي تواضع و دوستي گفت: «يك نفر را بفرست جاي من!»
حاج يدالله كلهر، جانشين تيپ بود و اين قدر تواضع و فروتني داشت. آيا اين صفات و ويژگيها، الگو شدني نيست!


خانه‌اي براي ديگري
به حاج يدالله، يك خانه در كرج براي سكونت اهدا كرده بودند. حاج يدالله- از آن جا كه در همه امور زندگي، براي بچه‌ها يار و ياور بود- همراه با يكي از دوستان، براي خواستگاري دختر خانمي، به خانه پدر آن دختر مي‌روند. پس از صحبتهاي اوليه، خانواده دختر مي‌پرسند كه آيا آن برادر، خانه دارد يا نه؟ آن برادر هم به خاطر صداقت مي‌گويد: «نه، ندارم!»
خانواده آن دختر مي‌گويند:«براي ما اين مسأله مهم است، پس اجازه بدهيد به همين دليل، اين موضوع را خاتمه يافته بدانيم.»
حاج كلهر در همين لحظه، پا در مياني مي‌كند و مي‌گويد: «نه آقا! ايشان خانه دارند.» پدر دختر با تعجب مي‌گويد: «ولي خود ايشان گفتند كه خانه ندارند.»شهيد كلهر با خونسردي و مهرباني مي‌گويد: «چرا! دارند. خانه ايشان در فلان جاي كرج است. مي‌توانيد خودتان برويد ببينيد.»
سپس آن مراسم با خوبي و خوشي تمام مي‌شود و شهيد كلهر در كمال ايثار، خانه خود را به آن برادر مي‌بخشد.
نوعي تنبيه!
هيچ وقت نديده بودم حاج يدالله عصباني شود يا كلام تندي از روي عصبانيت به كسي بگويد. آن روز توپخانه عراق، آتش سنگين خود را روي نيروهاي ما گشوده بود. از زمين و هوا،‌آتش و خاك و گلوله مي‌باريد. يكي از بچه‌ها كه حدود سيزده، چهارده سال داشت، بدون اجازه، موتور را برداشته بود. تمام منطقه زير آتش بود. آن جوان با اين حركت، هم خودش را مجروح كرد و هم باعث جراحت كس ديگري شد. همه ما از اين حركت او، ناراحت و خشمگسين بوديم و شايد اگر شرايط ديگري بود، حركت او را با خشم پاسخ مي‌گفتيم. وقتي حاجي به آن جا آمد، همه ما منتظر نوع برخورد ايشان با آن جوان مجروح و مقصر بوديم. حاجي چند لحظه به او نگريست، نگاهي عميق و گويا، گوياتر از هزار كلام و سوزانتر و محكمتر از صد سيلي. سپس آهسته و آرام، در حالي كه سايه اخمي صورت هميشه گشاده او را تيره و تار كرده بود، از آن جا دور شد. پس از رفتن حاجي، همه با حالتي انتقادي و خشمگين بر سر او فرياد كشيديم. «اين چه كاري بود كه تو كردي!» آن جوان شرمنده و نالان از كار خود و عبرت گرفته از برخورد حاجي، با گريه گفت: «تو را به خدا خجالتم را زيادتر نكنيد، خودم دارم مي‌سوزم و مي‌ميرم!»
برخوردهاي حاجي هميشه اين گونه بود و هر بار به شكل خاصي، با بچه‌ها برخورد مي‌كرد. رفتار و كرداري كه هر يك براي ما-كه چشم به رفتار و كردار فرماندهان خود داشتيم-درسي بزرگ بود. ايشان هر بار كه براي سركشي از خط پدافند، به آن جا مي‌آمد، چنان برخوردهايي داشت كه ما-تمام سربازان و بسيجيان- را رشد مي‌داد و هدايت مي‌كرد. او الگو و سرمشق شايسته‌اي براي تمام ما بسيجيان بود.
يدالله، دستي براي ياري همه!
مدتي بود كه به حاج يدالله مسؤوليتهاي مهمي سپرده بودند و او فرماندهي قسمتي را به عهده داشت. گاهي او براي ديدار از خانه و اقوام، به زادگاه خود مي‌آمد.
آن روز هم ايشان براي ديدن و ميهماني به خانه ما آمد. به او گفتند فلاني به «غني‌آباد» رفته است. او هم به غني‌آباد آمد. در آن لحظه، من در خانه خواهرم مشغول جوش دادن آهن بودم. به محض اين كه يدالله از ماشين پياده شد، كنار ما امد. آن موقع او مسؤول بود و با چند نفر از برادران ديگر آمده بود. خلاصه، همه كنار ما آمدند. پس از چند لحظه، طاقت نياورد و گفت: «برو كنار! اين كار، كار تو نيست. برو! ببين، آمپر دستگاه روي چند است؟»
بعد خودش آمپر دستگاه جوش را بالا برد و با همان شدت و فشار، جوش داد. به خواهرم كه داخل خانه بود گفتم: «بيا! مسؤول سپاه دارد خانه تو را درست مي‌كند!» گفت: «كي؟» بعد كه گفتم كي آمده، كلي تعجب كرد.
يك روز ديگر هم به خانه ما رفته بود و ديده بود مادرم براي جابه جا كردن كيسه‌هاي سيمان و بردن آنها تا پشت‌بام، احتياج به كمك دارد. من آن روز در خانه نبودم. باز هم او آستين بالا زده و در مدت كوتاهي، تمام كيسه‌ها را جابه جا كرده بود.
سرعت عمل
خصلت فرماندهي و خصلتهاي رهبري نظامي، به طور ذاتي در شهيد كلهر وجود داشت

ادامه عمليات «فتح‌المبين» بود. يكي از برادران-كه مطمئن نيستم، اما فكر مي‌كنم در گردان امام حسين(عليه‌السلام) بود- نقل مي‌كرد، طي عمليات، ما حدود هفتصد، هشتصد نفر عراقي را اسير كرديم. چند نفر مامور شديم كه اسرا را به عقبه منتقل كنيم. هنگام حركت، قرار بود تعدادي از سمت راست ستون اسرا حركت كنند كه مراقب آنان باشند.
در ميان عراقيهاي اسير شده، شخصي بود كه قد و جثه‌اش، از شهيد كلهر، بزرگتر و درشت‌تر بود. او با حيله و زيركي، سعي مي‌كرد صف را به سمت شهيد كلهر بكشد.
يكي از عادتهاي شهيد، هنگامي كه به عنوان فرمانده در جبهه بود، اين بود كه يك سلاح كمري، هميشه آماده به كمرش مي‌بست. آن عراقي موفق شد ستون دوستانش را طوري حركت دهد كه به حاج يدالله كلهر نزديك شوند. قصد داشت به كمك قد و قواره بزرگش، شهيد را خلع سلاح كند و بگريزد.
شهيد كلهر، با همان نيروي ذاتي انديشه و تفكر نظامي‌اش، حدس زده بود كه اين بعثي ملعون، چه قصد و منظوري دارد. در اين لحظه، كلهر، با تمام مهربانيها و قلب رئوفش، در فاصله چند ثانيه، اسلحه كمري را مسلح كرد و به طرف عراقي گرفت، تا هم درسي به اسراي ديگر دهد و هم از دشمن شكست نخورده باشد. سرعت عمل شهيد كلهر، شهامت و خونسردي او در مقام يك فرمانده، لايق، سبب ترس و وحشت عراقيها شد و آنان، كر و كور و مطيع- در حالي كه مي‌لرزيدند- به عقبه منتقل شدند.
 نوشته شده توسط بچه های هیئت در تاریخ چهارشنبه 20 آذر1387 با موضوع شهدا