زیرا به قول “ رگریه “ - یکی از منتقدین هنر اگزیستانسیالیسم -: “ هنرمندان بزرگ
در آثاری کهبوجود
نیاورده اند، با بی هنران مساویند. مثلاً فردوسی و مولوی که در به وجود آوردنشاهنامه و مثنوی، هنرمند و شاعرند، در آثاری که به وجود نیاورده
اند، با دیگران - حتی کسانی که از خواندن و
نوشتن نیز عاجزند - مساویند، و این در ذهنیت ماست که چوندر کار
خلق و آفرینش هنری هم نیستند - عمل نمی کنند - هنرمند و شاعرشان می خوانی.
آیا هنرمند کسی استکه ارزش های مجرد هنری
را آنچنان که خود می گزیند، و بر اساس ملاک هایی که خود میپسندد، خلق می کند؟ و یا
هنرمند، آفریننده و خلاقی است که پیش از اصالت دادن به اثرهنری خویش، خود را مسئول
انجام تعهدی می داند، و اثرش را وسیله ای برای رسیدن بههدفی که رسالت خویش می
شمارد؟
آیا “ علم “ بخاطر خود علم
است یا بعنوان وسیله ای در خدمت نیازانسان
ها، توده های مردم و جامعه بشری؟
از جامعه شناس می پرسی که
جامعه بشری را سرمایه داری می سازد یاغیر
سرمایه داری؟ و جواب می شنوی که: این ها به من مربوط نیست. من فقط می گویم کهسرمایه داری چگونه پدیده ایست، چگونه بوجود آمد و چه تحولاتی یافت،
و چه انواعیدارد.
این که بد است یا خوب، باید نگاهش داشت یا ویرانش کرد، به من مربوط نیست. منگرسنگی را می توانم تجزیه و تحلیل کنم، اما نشان دادن راه سیر کردن
گرسنگان کار مننیست.
این است که می بینیم “ هنر
در خدمت هنر “، به “ هنر در خدمتاشرافیت
و رفاه “ تبدیل می شود. و تابلوی یک نقاش، که برای دل خویش نقاشی می کند بیتوجه به آن که مردم بپسندند یا نپسندند، و به درد مردم بخورد یا
نخورد فقط و فقططعمه
دهان مناقصه و مزایده هایی است که به کاخ میلیاردرها می انجامد.
این است که می بینیم در
دوره های دیکتاتوری و قلدری در تاریخ،انزوا
طلبی و عزلت گزینی و پارسایی منفی و زهد گرایی و گوشه نشینی اجتماعی، این همهترویج می شود، تا جامعه، بهترین و پاکترین روح هایش را نبیند، و آن
همه در زوایایخانه
ها و غارها و رهبانیت های بی دلیل، بپوسند، تا با مردم و عوام کالانعامی سر وکار داشته باشند که از بهترین اندیشه ها، و پاکترین روح هایش
خالیند.
اسلام که رفت و فقط مسلمین
ماندند، مؤمنین و شخصیت های دینی ما همآن روح
و جهت بینش اسلام را گم کردند و فقط شعائر را فهمیدند و احکام فردی را. دلشان به این خوش بود که سلطان محمود به جنگ هندویان نامسلمان می
رود و سلطانخدابنده
شیعه می شود و گوهرشاد خانم ملکه مغولی مسجد می سازد - بالاتر از این ها رادیگر نمی فهمیدند. همین قدر که فلان قلدر ستمکار با حفظ رژیم و
رویه و زندگیفرعونیش،
ختنه بکند و طی تشریفاتی به دین مبین اسلام مشرف شود و به تعظیم شعائر بیضرر بپردازد و اسم غارت هایش را جهاد بگذارد و از یزید بدتر عمل
کند و برای حسین،روضه
برپا کند، دل های مؤمنین شاد و اسلام، آباد می شد.
می دیدم که همان لحظاتی که
دهقان، تمامی عمرش رافدای
لذت جویی های ارباب می کرد و ناموسش بازیچه خان و خانزاده بود، و وجودش ابزاردست خان، و شلاق خان، نویسندگان عالی و هنرمندان پر احساس و شعرای
حساس ما، درانجمن
های ادبی بسیار موقر و محترم! تهران در کار خلق چه آثار عظیمی بودند! دردشانهمه قافیه ای بود که درست جا بیفتد و صدای “ اَعِد “، “ اَعِد “
همپالکی ها رادرآورد.
و محققین و دانشمندان بزرگمان - به قول خودشان - در همین عصر، پانزده سالمدام کوشیدند و تمانی متن های اسلامی و ادبی هزار سال اخیر را زیر
و رو کردند و بهاین
نتیجه رسیدند که: کلمه “ زلیخا “ در هیچ یک از متون قدیمی یافت نشد!!
الآن هم رساله های دانشکده
های ادبیات ما را نگاه کنید، هنوز شیوهتحقیق
همان است که ادوارد براون و قزوینی تعلیم دادند و روح و بینش از آن هم کهنهتر است، میراث “ سیبویه “ است که پس از عمری تحقیق در دم احتضار،
حسرتش همه این که: “ مت و فی قلبی شائبه حتی “
( می میرم در حالی که در قلبم این ابهام و شائبه است کهآیا
کلمه “ حتی “ حرف جر بود؟ اسم بود؟ چی بود؟ )
درد بزرگ ادبیات و تحقیق
غیر مسئول را می بینید؟!
این است نویسنده غیر
مسئول، و این است فاجعه ای که “ هنر برای هنر “ می سازد، که نه تنها هنر را از خدمت انسان آزاد می کند، بلکه به
خدمت ضد انسان ودر کار
انحطاط و سرگرمی انسانش می گمارد
منتظرادامه مطلب باشید
نوشته شده توسط بچه های هیئت
در تاریخ
یکشنبه 17 آبان1388 با موضوع